خلوت من
هر وقت من خواستم یکم ناز کنم شرایط جوری پیش میاد که ....! به خاطر شمال رفتن اقای پدر تو جمعه پیش منم با خودم گفتم محال این هفته برم شمال ! اونم با این همه گرفتاریم ! آقا جان خونشونو عوض کرده واين جمعه اثاث کشي دارن .... حالا تو تمام جمعه هاي که ميتونه در يه سال باشه ، به اين جمعه گير دادن ! البته اونا که از شرايط من خبر ندارن ..... خب يه جورايي نميشه که نرم .... حق دارم جيغ بکشم نه ! (بايد يه شکلک جيغ هم درست کنن ، خيلي واجبه !) پرده رو دوختم ....ديروز تمام وقتم تو آشپزخونه گذشت ! اما هنوز نصبش نکردم ... امان از اين "خروسهاي بي محل "! صبح رفتم گاندی با اتوبوس ! چه خوب شده دیگه بلیط نمیگیرن ااا بدیش اینه که وقتی ته ایستگاه میرسی باید اونهمه ادم یکی یکی پول درشت بدن !!! تا راننده ۱۲۵ تومن ازش کم کنه و بقیه رو برگردونه .... دختری رو صندلی روبه رویی منتهی ردیف بغلی نشسته بود با موهای طلایی و ابروهای قهوه ای روشن پوستی سفید ...نه از اون مهتابیا !....واااااااااااااااااایییییییییییییییی رنگ چشماش ..... خدایی خیلی ناز بود ...اگه پسر بودم حتما همون ایستگاهی که پیاده شد منم پیاده میشدم موهاشو فرق کج باز کرده بود که بیشتر پیشونیشو گرفته بود ...اونهمه مو !!!! والا الان فابریک بودن چهرها یکم اما داره ! خلاصه سر گاندی پیاده شدم ....رفتم تک تک پارچه فروشیها رو نگاه کردم و اونی که به دلم میشست و نشون میکردم .....خلاصه که مقبول افتاد .... دنبال یه پارچه میگشتم مثل لباس همون خانومی که عکسشو گذاشتم که داره ناخوناشو سوهان میزنه .... نبود ...یکی گرفتم زمینه سفید و طرحهای قرمز اتشی ...خوشگله برا همون مدل پ. ن : کاش میشد یه جورایی این یه هفته کشششششششش پیدا میکرد با همه خوشیها و اضطرابهاش این ترم هم تموم شد یک هفته ای فاصله گذاشتن تا شروع ترم جدید ، من خیلییییییییییییییییییی کارا دارم ! پرده اشپزخونه رو باید بدوزم و به خاطر اون مجبورم حسابی آشپزخونه رو تمییز کنم ... بعد باید یه سر برم گاندی ...میخوام یه پارچه نیمه گرم ! بگیرم ...یه چیزی که پالتو نباشه اما سبک باشه و گرم ...اگه باب دلم شد هم رنگش هم جنسش بشینم بدوزمش بعد باید کلی لغت حفظ کنم ... بعد پالتو طلا رو هم بدوزم ...یکی برا مدرسه اش .... فکر میکنم این همه کار یه چیزی بیشتر از یه هفته زمان میخواد! دیشب جز شبهای نادر زندگیم بود ! و امروزم جز نادرترین جمعه های زندگیم ! قرا بود هفته اینده با هم بریم شمال ،آقای پدر دلش میخواست این هفته هم بره ،منتهی قطعی نبود دیروز ساعت۲ رسید خونه و سریع حاضر شد ...من بهت زده گفتم مگه میخوای بری ؟ گفت اره برم ببینم چه خبر از ساختمون ! منم حالم گرفته شد ....با بار منفی که داشتم همه چیو بر علیه خودم دیدم ! در حین حاضر شدن گفت : بگو بچه ها بیان اینجا تا تنها نباشین گفتم : تو نگران تنهایی ما نباش ...دلخور شدم ازش.... رفت ... لج کردم ...به مامانیا چیزی نگفتم ....روز خوب بود ...عین همیشه اما با تاریک تر شدن هوا یه جورایی یه حس ترس و دلهره اومد سراغم ...یکم خودمو با درسام مشغول کردم ،یکم با نت ...یکم با تی وی .... یه جورایی دلهره داشت بهم غالب میشد ...یه ارام بخش خوردم ...اروم شدم ! تیوا تنهامون نزاشت ! برامون میخوند و یکم فضای خونه عوض میشد ساعت از ۱۰ گذشته بود طلا خواست بره بخوابه ...دیدم اصلا خوابم نمیاد ...بهش گفتم بیاد پیش من بخوابه ...منم مشغول دیدن تی وی بودم ... ساعت شد ۱۲ بیدارش کردم دوتایی رفتیم رو تخت ما ...چراغ اتاق طلا رو روشن گذاشتم ... دیدم خوابم نمیاد ! گوشیمو برداشتم و با هنسفریش رادیو گوش دادم ...واییییییییییییییییی چه ترانه های پخش میکرد انگاری میدونست من خوابم نمیاد ..... حس کردم داره چشمام سنگین میشه ....خوابیدم ...خواب سنگینی نبود ! ساعت ۸ صبح بیدار شدیم و کارای عقب افتادمو انجام دادم و یکم پای نت بودم و پای درسم ...... فردا امتحان ترمه .... ناخنم شکست ، از ته ! مجبور شدم همه رو کوتاه کنم ...اصلا به ناخنهای کوتاه عادت ندارم حس میکنم یه بند انگشت کم دارم ! به خاطر همین کمتر پیش میاد از ته بزنم ! یه وقتایی که عرصه بهم تنگ میشه ! یه وقتایی که دلم تنها میشه ! حس میکنم عالم و آدم برام غریبه ان .... گذشتن از چیزایی که دلم میخواسته، در حالی که حق من بوده ! اشتباه بود ! میشه دوباره برگشت و بچه شد ؟! بار منفیمم زیاده ..... شایدم اینا واقعیت باشه اگه باشه ؟؟ من باختم !
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


